X
تبلیغات
!پاييز باراني من


!پاييز باراني من

1) آغوش را خواب برده است

کاش ،

مرکز یک حمَام بودم

حالا

که از دریا خبری نیست


2) از صبح های تاریک خوشم می آید

بی هیچ نورو بی هیچ بو

تنها تو، تنهاییت را

در آشپزخانه

از قاشق های چای خوری پس بگیری ،

بخندی به حدود روزی که هنوز نیامده


3) درست نیست

بخش های تو این جا

حرف نیست ،

بندهای تو این جا

دست نیست ،

این همه

این جا چه می کنند بند بند بخش های تو؟

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 12:25 توسط پگاه بهنامی| |

تردید نکن ،

ترجیح می دادم

در دست هایم

درختی عمیقاً می رویید،

تا

دست هایت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392ساعت 1:42 توسط پگاه بهنامی| |

سلام...برگشته ام و دستانتان را به گرمی می فشارم...

____________________________________________________________________________

1) از دهان هفته افتاده است

پنج شنبه ،

دختری با لب های قرمز


2) تصادفاً، سال هاست

خاطراتِ مشترکِ آن موریانه ها ،

دست و پای یک میز بودند


3) از شرجی هوا ،

مو ج موهایت ،

آب معدنی ها

غرقم

در موجِ این روز ها

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1392ساعت 17:42 توسط پگاه بهنامی| |

سلام و تشکر برای حضور همیشگی و مهربانانه ی دوستانم :

عذرخواهی می کنم که تصمیم گرفته ام زمان کمتری را در دنیای مجازی سپری کنم.      ودر این مدت که دقیقا نمی دانم چه قدر به طول خواهد کشید،وبلاگم به روز نخواهد شد.با این حال در اوقاتی که فرصت مناسب را داشته باشم حتما از نوشته ها و سروده های زیبای شما دیدن خواهم کرد و استفاده می کنم.و یادآوری می کنم  که حضور آرام و بدون اظهار نظر من، مبنی بر کم اهمیت بودن نوشته ی هیچ یک از دوستان نخواهد بود.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت 23:55 توسط پگاه بهنامی|

این روزها ، از حالِ کولرهای ِ آبی ، شرجی ترم

عزیزم ،

این جا از حرف های معمولی

کلماتِ مخصوصی می سازند

مثلاً

از چشم ها ، لب ها و پاها

دست هایی را بیرون می کشند

که هیچ گاه دست نبوده اند

درست ،

در لحظه ای که ایمان آوردیم

به دست های دور از دسترس 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 15:18 توسط پگاه بهنامی| |

زمان ِخوبی برای ماندن نیست ،

آرمسترانگ مرده است !

و این که به من ربطی ندارد ،

آزارم می دهد

وقتی

تو ماهِ آن روزها بودی و

زندگی ،

در تو جریان داشت...

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1391ساعت 1:20 توسط پگاه بهنامی| |

دلم شعر تازه ای می خواهد

که

از حیاطِ خانه ی شما بگذرد

سری به سرَت بزند

و آرام

زیر درختَت بمیرد

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 13:50 توسط پگاه بهنامی| |


نچرخ

نلرز

بایست

از رنج های تازه چیزی نگو زمین ،

نگو...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 1:16 توسط پگاه بهنامی| |

1) من ، هر روز ترمیم می شوم

من ، یک پرز چشایی پررو ام ،

که از دهان تو هم سر در نمی آورم


2) ممنونم که برگشته ای

به خواب های طولانی ام،

در تصورات عاطفی ام ، اقتصادی ام

در کیف ها و خیابان ها

در درها و کلید ها ،

گو شی ها ی بی صدا ،

در ساعت های بی عقربه ،

تاکسی های جلو رونده

آه ه ه ه ه ه ه ه عوضی ،

من سرعت دانلود این همه رؤیا را ندارم

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 17:0 توسط پگاه بهنامی| |

همین روزها ،

تمام سلول هایم را بازیافت می کنم

باید

دست هایم را از تمام چرخ وفلک ها در آورم

و چشم هایم را

از اتصال با هرچه به تو جان می دهد ،

منی

که در خیابان های تیرماه ،

از جوی آب ها

ماهی تازه می گرفتم

نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر 1391ساعت 13:49 توسط پگاه بهنامی| |

۱) از همین لب ها

لبه های خطرناکی می سازم

قسم می خورم

 روزی مبادا ،

کلماتی را خواهم کشت

 

۲) من زخم هایی را هم

 به دوش می کشم ،

دوش می گیرم ،

لوکس ترین صابون ها اما

ذره ای از درد نمی کاهند

در روزی که من مدام خود را به خواب زده ام

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 18:25 توسط پگاه بهنامی| |

(من گوش های خوبی دارم که سنجش شنوایی ، تمام ناشنوایان جهان است)

من باید

رقصنده خوبی باشم ،

 زن خوبی باشم ،

زنده خوبی باشم ،

و در ساعت های مخصوصی

از مرگ هم نترسم...

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 19:37 توسط پگاه بهنامی| |

1) از یک عصر معمولی بدبخت تر است

صبح مخصوصی که ،

حرفی از دل تنگی ، برای گفتن ندارد


2) از رفتن بگو ،

رنگ هایی که از گونه ام می پرند

ذاتن

پرنده هستند

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1391ساعت 0:22 توسط پگاه بهنامی| |

خودم را جور دیگری می چینم

در چین های صورتت ،

 چیدمان مدرن تری می شوم

در خانه های بی سقف ،

 اتاق های طاق باز

عادت می کنم

به این همه بی عادتی

نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1391ساعت 20:55 توسط پگاه بهنامی| |

گاهی بیا

گاهی نیا

گاهی که می خواهم پگاه هم نباشم...


این جملات بار ِعاطفی ندارند ،

ندارند ،

فقط

سیاهی لشگر ِکلمه ست

که از هر جهت سیاهم می کنند

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 15:26 توسط پگاه بهنامی| |

تو

شامل ویرایش نمی شوی

وقتی هر صبح

از پنجره ی رو به رو ،

طلوع می کنی

و دست هایت را عمیق در قلب من فرو می کنی ،

لعنتی

ماسه ها را باد می بَرد که می بَرد

 خانه ای در بهار اما ،

خانه ای روی آب نبود

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:57 توسط پگاه بهنامی| |

1) می دانم ، هنوز

روی یک پاشنه می چرخد ؛ در

چند سانتی هایِ *ورنِ من

بی من


2) چه قدرررررر قد کشیده ام

از اردی بهشت ها

عمیق ترم

از بوسه کوتاه تر


3) فرو افتاده ام

در انبوهِ بی حجمیِ اندوه

----------------------------------------

*ورنی(ورن): نوعی چرم است که رویه آن را

با لعاب لاکی پوشش می دهند.

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:17 توسط پگاه بهنامی| |

1) با رنگ های اورجینالی بر تنم

خوب می دانم سرم را کجا پارک کرده ام

من اتفاقاً ،

تصمیم گرفته ام با چشم هایت برخورد کنم


2) حالا بیا حروف این کی برد را صدا دار کن

اصلا بیا داری به پا کن

مانیتور ها طور دیگری به من نگاه می کنند ،

آیکن ها در سرم

سرم رودی در حوالی تبت

خودت را بسته ای به تخت

شب که فرو ریخت

احتمال صعودمان به اورست کم نیست

من به هیچ اقیانوسی مربوط نمی شوم هم ،

به ما مربوط نمی شود

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:57 توسط پگاه بهنامی| |

1) کوچ کرده است

زنی به پستو

بال هایی به وسعت یک باله کم بود


2)اسلحه کشیده است ،

لبخندی فلج

رو به لب هایم

که چشم هات قراردادی بودند ، فسخ شده

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 22:49 توسط پگاه بهنامی| |

1) باور کن

شعر ،

چیزی بیشتر از موج موهایم بود

در حجم نامناسبی از سال ، اما

از کار افتاده است ، دست های من

رگ های من ،

عجیب نیست

تا بوسیدن لب های ماهی در تنگ کوچکش ،

دریایی مانده است


2) بهار عاجزانه ،

گل های بی جانی می کارد ، در تمام نقشه

نقشه های تازه ای ،

کشیده می شود

برای سال بیمار

پایتخت تخت تخت خوابیده است

بوی بهار را هلند هم پخش نمی کند

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 15:18 توسط پگاه بهنامی| |

1)هی ! تفلون هایِ طفلی ،

فقط یک قسطِ سیاه مانده

تا ملحفه های سفید

تا پاهایش دراز شود

تا........................................................ بانک ،

زنی ، که از جیب های شوهرش وام نمی گیرد


2)شک می کنم

به تلویزیون ،

که تلو تلو می خورد

روی دست های تو

و نبضم ،

که هنوز نبضم هست !

زیر دست های تو

و دمای شب را

که فقط شب بوها می دانستند


3)گنجشک ، باغ وحشی می خواهد

آرام تر از اکوسیستم چشم هایت

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 13:42 توسط پگاه بهنامی| |

پیش ترها باید می آمدم

با کلاه گیسی از برف ،

با دهانی پر از پرنده های هار

اگر ،

به قد یک پود قالی

گلی به موهایم بافته بودی ،

لعنتی ،

حالا بی کلت کمری

دراز کشیده بود ،

شبی ابریشمی

 در عمق یک خواب نیم روزی...

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 16:32 توسط پگاه بهنامی| |

چرخی می خورم ، تمام قد

با رزهایی که در دستم نیستند ، !

سبک تر

زخمی می شوم ،

زن ،

برای برگشتن از جنگ ،

در آینه ی کوچک کیفی

قاعده ی خاص خودش را دارد...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 23:25 توسط پگاه بهنامی| |

کابوس های بین المللی ، بی بوسه های خانگی

خوب به هم زد ه ای ، تعادل خواب را ،

نترسانم !

از یک صبح معمولی

که هیچ چیز جای خودش نباشد ،

و شعری

که بی ردیف دندان های تو

شعر شود...

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:59 توسط پگاه بهنامی| |

کوتاه آمدنت


پاییز


شبیه به هیچ کوتاه آمدنی نبود ،


هیچ وقت...

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 13:8 توسط پگاه بهنامی| |

روی دیوار تو می نویسم ؛

خداحافظ

خودم فرو می ریزم !

می دانم ، شعر

بی وزن ترین آوار دنیاست ؛

روی سرم...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 23:38 توسط پگاه بهنامی| |

عاشقانه هم که بوسیده باشی ام ،

همیشه نامهربان می آیی

مرگ ،

با پیرهن زردی که بر تن هیچ فصلی ندیده ام

از پدربزرگ هایی که نداشته ام ،

قصه نگو

می دانم عمیق می بری مرا ،

که چشم هایم خاطره ی کسی نمانَد...

--------------------------------------------------------------------

*برای غلامرضا بروسان و الهام اسلامی ، زوج شاعری ، که همراه با فرزندشان

بی صدا رفتند...

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 13:36 توسط پگاه بهنامی| |

من ،

جوان تر از تجربه ی یک خیابانم ،

از چشم يك اوباش

چرا در رگ های تو خلاف جهت می روم !

خون از خون نمی ترسد عزيزم؟

چیزی بگو ،

چیزی بگو به باد

چیزی بگو لااقل تا شعر از دهانت نیفتاده ،

روي دست شب

كاري بكن ،

مسکن ها را با مولتی ویتامین ها تقویت کن

باور كن ،

این یک تمارض دخترانه نیست...

------------------------------------------------------------

پ.ن:

عالي يعني ، هواي صاف و آفتابی چشمان تو ، در يك روز باراني...

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:25 توسط پگاه بهنامی| |

کارون به آتش کشیده

جنوب بی صدایی من است...

================

فصل بی ثبات جفت گیری ست

آبان بام خانه ما ،

لعنتی

گنجشک بی تابی ام ،

راه را بر من بسته است

آبی راه راه پیرهنت

ببوسم ، کناری بگذارم

قداست را ،

به من ، به درخت ،

یاد داده ای

پیش ترها...

================

فرکانس موقتی ست برق رژلب ها ،

سر به سرت می گذارند

پا به پای فرار می گذارند

مولکول های هیجان انگیز تنم ،

وقتی من

شامل هیچ قانونی نمی شوم ،

هی

با طرح بی جان ناخنم

توی لاک خود رفتن

احمقانه ست...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 0:11 توسط پگاه بهنامی| |

با ابن همه ،

شعر در ماکروویو ، امنیت جانی ندارد !

و شعر در سینک ظرف شویی ،

در توالت فرنگی هم ،

وقتی که در اتاق های خانه

برند آمریکایی لباس های خواب

هم وطنت می کنند ،

لعنت به شاعری

که زن می شود ،

لعنت به زن که شاعر می شود...

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 2:24 توسط پگاه بهنامی| |

Design By : Night Melody